و چقدر روحم صیقل خورد با نگاههای خیست
و چقدر پر کشیدم به اوج
بهترین بلندی ها
زمانی که مرا مادر خطاب کردی
به بلندای هستی مغرور شدم
و از تکرار این واژه مشعوف
و به منتهای کلمه داشتن را حس کردم
تو همانگونه شدی که همیشه در ذهنم می پروراندمت
لطیف و مهربان
پر رنگ تر از آنچه که فکرش را بکنی در زندگیم هستی
تو زندگی منی
از یکی (؟) پرسیدم فلانی (یکی از بستگان) بعد زایمانش برگشت سر کار یا نه بادی به غبغب انداخت و گفت آره همون فلانی خیلی زرنگه هم بچشو نگه میداره هم سر کارشو میره و من جمله که به اینجا رسید تازه فهمیدم که اگه منم با وجود یه بچه سر کار میرم از سر بی خیالیمه حتما و اصلا تحت هیچ شرایطی به هیچی ربط نداره منظورم زرنگی و چه میدونم مدیریت زمان و این چیزا .
برای تو میگم که هر از گاهی یه جمله شیرین از دهنت در میاد و کلی حال میکنی که مثلا حالمو میگیری بدون که یه جایی هم حال تو گرفته میشه .... انوقت شاید منم حال کنم .
خوبی
تو همونی که مامانم تو دفترم عکست و کشید
دیشب دخترک سر شب یعنی همون ساعت ۱۰ دهن دره های عمیقی میکرد و خودش اعلام میکرد که داره خوابم میاد و این واسه منی که همیشه تا ۱۲ شب ازم درخواست تعریف قصه های جدید داره یعنی زندگی، خلاصه کاراش کرد و مسواک و جیش و لباس خواب اومد تو رختخواب و نرسیده صدای خرو پفش بلند شد و ماهم کنارش دراز کشیدیم که بخوابیم که یک دفعه هیاهویی شد و صدای کمک خواستن یک زن از توی کوچه که نمیدونم با شوهرش دعواش شده بود یا ...... خلاصه که تپش قلب گرفتم و دیگه خوابم نبرد تا ساعت ۱ و دوباره شد همونی که همیشه میشه که من ۱ نصفه شب بخوابم و دوباره صبح عین یه آدم آهنی از خواب بیدار شم و کسل فقط بدو بدو کنم دنبال کارام ولی اصلا از فکرش بیرون نمیام صداش هنوز تو گوشمه و یه ترس عجیبی تو دلم . البته از این تصاویر کم ندیدم که یه مرد دستش روی زنش بلند میکنه ولی همیشه از خودم سوال میکنم که یعنی چی میشه که به اینجا میرسه .
این روزا دلم برای دخترک میسوزه حس و حال درست و حسابی ندارم همش تو خودمم . فسقل به روم میاره که مامان چقدر بد شدی ها همش حرف خودت میزنی یا مامان خیلی حرصم میدی به من نیگا کن هرچی من میگم تکرار کن هرکاری من میگم بکن اما من انگار آدم نیستم اصلا انگار تو این دنیا نیستم .
بهم بیش از حد محبت میکنه همش قربون صدقم میره شاید جاهامون عوض شده . اینجور موقع ها حالم از خودم بهم میخوره که نمیتونم قدرت ندارم از تو لاکم بیام بیرون . البته کارم تو اداره زیاده خیلی زیاد خسته ام دارم تحلیل میرم . دیشب از دخترک و البته پدرش عذرخواهی کردم و گفتم دارم ترمیم میشم دارم آدم میشم یعنی دارم با خودم کلنجار میرم (نگرانی رو به وضوح تو صورت دخترک دیدم که کاش نمی دیدم)
سرشام یادم رفت براش آب بیارم با هزار تا من و من گفت میشه به من آب بدی مامان تا بلند شدم براش آب بیارم گفت مامان جون ببخشید که بلندت کردم آخه دست خودم نمی رسید یه دفعه بغضم ترکید هرچی اشک تو چشمام بود روانه شد با چشمای پف کرده بغلش کردم و ازش خواستم هرچی میخواد بی کم و کاست بهم بگه ، گفت هیچی فقط تو خوب بشی الکی بهش گفتم دلم خیلی درد میکنه واسه همینه حال ندارم و اون فقط ازم خواست حالم خوب بشه البته بابای بیچارشم فقط سکوت..............
خدایا کاش می دونستم چه مرگمه.
خدایا کاش دخترکم کاستی های منو ببخشه .
کاش ماه مهر تو تقویم زندگی من نبود.
این روزا دخترک ما بدجور هوس به قول خودش یه آبجی کوچولو کرده که خواهشا گازم نگیره و مدام داره رو مخ من راه میره و جالبه که هرچی می یاد دستش میگه میخوام نگهش دارم واسه آبجیم و جالبتر از اون درخواست میکنه که بریم بیرون شیشه شیر و نپی (همون پوشک خودمون) بخریم هم واسه من هم واسه نی نی یعنی اگه یک در هزار یه نی نی دیگه به جمعمون اضافه شه من بدبخت میشم چون ماهک میخواد از اول مراحل رشدش طی کنه .
